|
زبان حال
رقص جان بر رد پای لحظه ها
|
زمان زیادی گذشته ، صدها شاید هزاران سال ، روزی آنجا بوده ای ، آنجا را دیده ای ، حالا دیگر چیز زیادی یادت نمی آید ، به جایی جز اینجا که هستی باور نداری ، مگر وقتی که دوباره بغض می کنی و دلت می خواهد مثل آتشفشان خودت را خالی کنی ، لحظه ای که ناگهان رعد و برق آغاز می شود ، بغض سنگین ات در هم می شکند و شبنم لطیف اشک می آفریند ، درست در همان لحظه است که آغوش تو پاک ترین آغوش دنیاست ...
دست در دست هم به تماشای آن گستره ی بی کران می رویم ، یک لحظه به خود می آیی ، می بینی درست نمی دانی چه شده که حالا کلمات مان این قدر به دل می نشیند در حالی که هرگز با عقل آدمی جور در نمی آید ، این قدر آشنا به نظر می رسد با این که در زندگی روزمره هیچ جایی ندارد ، و نمی دانی چرا تکرارشان خسته کننده نیست ، نه اینکه آرامش بخش باشد نه ، هیجان انگیز است ، دریای دلت را طوفانی و مواج می کند ، دلیلی محکم برای یک عمر زندگی به دستت می دهد ، گاهی حتی حسرت آور است ، حسرت این که چرا سال های سال از عمرمان در بی خبری طی شده ، به گونه ای قوه ی اکتشاف مان را دوباره فعال می کند ، کشف این که به راستی انسان قوای ارزشمند دیگری هم دارد که بی خیال از کنارشان گذشته ، بی خیال از حقیقت خود گذشته ، و این گونه هماهنگ و هم رنگ با پیکره ی آهنی شهری پر از آدم هایی با دل های سنگی به انکار اصل و نسب خویش روی آورده ... دست در دست هم اگر سفر کنیم از تنهایی جاده های ناشناخته نمی ترسیم ، و از این که در مقصد کسی منتظرمان نیست ... [ 90/11/09 ] [ ] [ حسین ]
[ ]
زبان درد را کوتاه می کنم دوباره رشد می کند درد می کشم که دم نزند
پ.ن. نوعی مارمولک (اسکینک لیزارد) هست که وقتی از دم مورد حمله قرار می گیرد ، می تواند خودش را از دمش جدا کند ، دم تا مدتی به تکان خوردن ادامه می دهد و حواس صیاد را پرت می کند تا مارمولک فرار کند و از مهلکه جان به در ببرد ، بعد هم دو سه ماه طول می کشد تا دم حیوان رشد کرده و به شکل و اندازه ی اصلی برسد ... [ 90/11/08 ] [ ] [ حسین ]
[ ]
انسان که جای خود دارد ، حتی نمی شود به مرغ عشق ها دل بست یا به گیاهان گلدان و باغ ... هر کدام که مریض می شوند ، هر کدام که می میرند ، با آن مریض می شویم ، با آن می میریم ... اما زندگی خالی از عشق که دیگر زندگی نیست ...
پ.ن. دل بستن به جان های زیبا فرصتی ست برای آغاز زیبا زیستن و در آغوش کشیدن پایانی شیرین و روشن [ 90/11/06 ] [ ] [ حسین ]
[ ]
- امشب چرا این قدر سوالای فلسفی می پرسی ؟
+ می خوام جواب هات طولانی تر و پیچیده تر و عمیق تر باشه ، تا من بتونم بیشتر نگاهت کنم ، بیشتر توی حال و هوات فرو برم و بیشتر ناشناخته هات رو کشف کنم ...
پ.ن. یه راهی هست ! یکی رو طوری دوست داشته باشی که به خاطرش بمیری ! [ 90/11/05 ] [ ] [ حسین ]
[ ]
نویسنده ی سناریوی یک فیلم سینمایی یا یک سریال طولانی تلویزیونی می تواند شخصیت های داستان را به دلخواه خلق کند و مسیر زندگی و سرنوشت هر یک را به صلاح دید خود تعیین کند ، می تواند میزان اثر گذاری و نقش و اهمیت هر کدام را تغییر دهد ، مثلا کاری کند که شخصیتی را دوست داشته باشیم یا حتی عاشقش شویم ، با گریه اش اشک بریزیم با اندوهش بی قرار شویم و با شادی اش آرام بگیریم ، و بعد ناگهان او را به جای دوری تبعید کند و عمر نقشش را تمام کند ، حتی می تواند تعیین کند چگونه و کجا و کی بمیرد ... آیا این شبیه کاری نیست که خدا با ما می کند ؟
[ 90/11/04 ] [ ] [ حسین ]
[ ]
گاهی آنقدر دلش تنگ می شود که حالش از مرحله ی گنگی به مرحله ی دگرگونی و انقلابی مخرب می رسد ، هی توی دلش دایره های کج و کوله می کشد و هی عرق ریزان دایره ها را دور می زند و دور می زند و دور می زند ... سرانجام زمانی می رسد که بعد از بارها و بارها سعی بیهوده و بارها و بارها رسیدن به همان نقطه ی شروع دیگر کاملا از لا علاجی حالش مطمئن می شود ، آن وقت ناخودآگاه به هیچی خود فکر می کند و به ماهیت و چگونگی نبودن و پایان یافتن ... به این که کاش تمام می شد و خلاص می شد ، به این که دیگر مهم نیست وقتی می رود با افتخار برود یا این که هنوز دستش خالی ست ، نه دیگر نمی تواند ، حالا مهم فقط رهایی از این خود ِ رنجور بی ثمر است ... بعد ناگهان یک سوال و جواب قدیمی خودش را پرت می کند وسط دلش و همه چیز را به هم می ریزد :
- یعنی مرده ها هم دلشون تنگ می شه ؟ + آره اگه عاشق باشن حتما دلشون تنگ می شه [ 90/11/02 ] [ ] [ حسین ]
[ ]
اینجا رساندی ام ای دست سرنوشت گنگی دچار شب فکری بر آمده گفتی شفق کجاست؟ هشیار کن مرا [ 90/10/29 ] [ ] [ حسین ]
[ ]
مرغ عشق ماده ماتش برده ، مرغ عشق نر براش آواز می خونه ، این ور و اون ور می پره ، دور و برش می گرده ، با حرکات تند و هیجان انگیز سر و گردن می خواد جلب توجه کنه ، اما فایده ای نداره ، پرنده ی ماده رفته توی خودش ، ایام پر ریزون شه ، حال و حوصله نداره ، افسرده و ساکته ، حواسش به یه نقطه ی دوره ، حواسش پرت نمی شه ، پرنده ی نر خسته می شه ، می ره جلوی آینه ، اونجا یکی مثل خودش هست که جوابشو می ده ، که حوصله ی عشق بازی داره ... روی آینه جای بوسه های زیادی ثبت شده ...
پ.ن. دیشب دو تا قرص خوردم که انگار با هم نمی ساختن ، از سر شب افتادم توی رختخواب ، گنگ و گیج ... [ 90/10/28 ] [ ] [ حسین ]
[ ]
می دانستی که چای می نوشم عادتی که آرامش مصنوعی من بود توی دلت حرف می زدی و کلمه هایت در لیوانم می چکید تا تمام زیبایی ام حل شد در تلخی حقیقت حرف هایت شاید روزی از نظرت بیافتم [ 90/10/26 ] [ ] [ حسین ]
[ ]
- تازگی دقت کردی اخبار مربوط به خودکشی های عجیب و غریب چقدر زیاد شده ، شنیدی اون مرد ۵۰ ساله ای رو که بعد از ۲۳ سال خدمت توی فرودگاه هیترو لندن جلوی چشم مردم حاضر خودشو حلق آویز کرده چون خبر دار شده بود ممکنه کارشو ازش بگیرن ؟
+ خودکشی فقط یه انتخابه ، ما چرا باید غصه ی کسی رو بخوریم که نمی خواد زندگی کنه ، یه انتخاب در حد این که دیگه اینجا نباشه مثل این که مثلا رفته باشه نیوزلند و کلیه ارتباطاتش رو هم قطع کرده باشه ... - یه مرد مسن دیگه هم که زن و چند تا بچه داشته ، خودشو انداخته توی دیگ تولید شراب و خفه شده ! + پدر بزرگ پدر بزرگ من هر وقت پولی گیرش می اومده اون قدر مست می کرده تا تمام اون پول تمام می شده ، هیچ کاری هم به زن و بچه ش نداشته و بهشون خرجی نمی داده ، هیچ کس نفهمید اون زن بیچاره چطور چند تا بچه رو بزرگ کرد ... آخرشم یه بار که مست کرده بوده میره لم میده زیر بشکه ی شراب و شیرشو طوری باز می ذاره که قطره قطره بریزه توی دهنش که حتی خواب هم مستی شو از سرش نبره ، بعد مثل یه آدم بیهوش خوابش می بره ، خروجی شراب کم کم زیاد می شه و راه نفسش بسته می شه و خفه می شه ... [ 90/10/24 ] [ ] [ حسین ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |